حیات خلوت
m e m o r y

نه بردار! همشو بردار فوقش اندازه شون نبود میدی در و همسایه ها... کهنه نیستا والا! یه چند جا سوراخ دارن که فکر کنم براتون عادی باشه . ها؟
.هم یه جور عیدیه هم; خوب... اینجا یه کم جا باز میشه!
راستی ,می دونی که شب عید همه میان اینجا سر سفره ما...بچه زیاده.. کثیف کاری زیاد میشه.. تونستی دختر بزرگت, اسمش چی بود؟ اره اره.. بیارش با خودت.. هم یه کمکیه هم یه ناهار مفصل می خوره..
بابا اونا دیگه بزرگ شدن 4 و 2 ساله مگه نبودن؟ خوب دیگه تنها می مونن.. یه کم غذا هم می بری.. چی؟ نه.. حوصله سر صدا ندارم کجا بیان؟ هم چین تربیت درست حسابی هم که.. هی با بچه هام دعواشون میشه...
حالا پاشو برو تا این شوهره نیومده.. می دونی که همچین دوست نداره اینجا ببینه تو رو.. آشغالا رو هم یادت نره ,ببر...


.........................................................
ِیادم می یاد قشنگ قیافه شو!

توسط هدا رستمی در March 20, 2008 08:48 AM | | نظرات (45)
عشق!؟

به حامد
نه بخاطر تولدش که به خاطر بودنش
هر چند دوور...


««« می بینی
تاریخ مصرف عشق هم دارد تمام می شود!

شب هایمان را دارند
قلب های کم مصرف روشن می کنند...

چه بازاری!
زن ها
عکس های عروسی شان را
با شکلات و
تکه ای قلب پلاستیکی عوض می کنند..
مردها
در آسمان هم دنبال حفره ای میگردند!

من- دیگر فروغ نمی خوانم-
تو-
آه...دیگر حتی
هیچ کودکی"ولنتاین" به دنیا نمی آید »»»

توسط هدا رستمی در February 14, 2008 03:10 AM | | نظرات (26)
عروسک


صورتم رو با دوتا دستام گرفته بودم که چشم های سرخ و وحشتناکش رو نبینم. بدنم از حرکت دستای پیر و لرزونش تکون می خورد و دلم می خواست
گریه کنم... صدای باز کردن زیپ رو شنیدم اما فقط به فکر استفراق دوباره و ترس خوابیدن توی انبار به خاطر کثیف کردن فرش مادربزرگ بودم که دوباره مایع گرم چندش آور رو تو دهنم حس کردم و ....

اشکام به بهونه کتک های مادر بزرگ رو صورتم می ریخت و از زیر چشم قیافه هیولا وار شوهرش رو می دیدم که عروسکی که قولش رو داده بود تو دستاش می چرخوند و می خندید....

توسط هدا رستمی در May 30, 2007 01:20 PM | | نظرات (134)
اردی بهشت

اردی بهشت

ـــ خط ممتدی بعد از فریاد مادر،
انتظار پدر و
تیک تیک ساعت های زنگ زده
که اعلام می کند من دیر به دنیا امده ام..
قرن ها دیر به دنیا امده ام !

ـــ این دیالوگ تک نفره
بعد از دو نقطه شروع نشد هرگز.
من تنی اجاره کردم که غیر از من
همه صاحب آنند
با نگاه های جنون گرفته و دستانی سنگین
که هر لحظه
طرح فرار روحم را
از چارچوب های خشک می کِشند !

ـــ من هنوز ایستاده ام
در صف نان و شعر و گه گاه فکر...
مادرم هنوز فریاد میزند، پدرم انتظار می کشد
وساعت های زنگ زده
قرن هاست هنوز و همچنان می نوازند !


توسط هدا رستمی در May 6, 2006 01:57 AM |
به جهنم !

حالا هی بگو حرف بزن... اومدی اينجا نشستی من و کمک کنی يا راحت تر بفرستيم پيش اون سگ مصب؟! اصلن اون مرتيکه کارش کجا بود؟ صبا واسه کبوتراش می مرد شبا دنباله سگا می کرد.. هفته ای يه بار يکی ام می اورد ما بايد جلوش دولا راست می شديم و رختخوابِ بعدشون رو جمع ميکرديم.. باز بگم تف به اين زندگی؟ يه بار دوبارم که يه نره غولی رو اورد انداخت به جونمون باز اينا به درک... اون شب روبرا نبودم و اونم که الاغ به دنيا اومده بود.. اصلن ما نفهميدیم اين قضيه اش چه جورياس. بچه که بوديم ننه هه آب می ريخت تو تشت ما هم يه حموم می کرديم هم لباسا تمیز می شد هم خنک می شديم ..يه بار که ديده بود پسر همسايمون رو پشتبوم نشسته تخمه می شکونه و ما رو می پاد زد دماغشو خونی کرد اما حالا ما خونی و عين خيالش نيست.. اون شب اومد گفت اين اسمش عباسه امشب مهمونته ! هر چی گفتم حالم بده نمی تونم نفهميد.. دو بارم بالا اوردم.. اما صبح با لگد بيدارم کرد که يارو پتياره خانووم می خواد بياد منم حاليم نشد زدم با سماوری که صبح تا شب می خواست براش قل قل کنه فرستادمش اون دنيا پيش ننه بابام.. حالا ما هم بريم که اون دنيا از اول.. اين ديگه دفاع کردن می خواد؟

توسط هدا رستمی در April 20, 2006 06:59 PM |